در شمارهي گذشته پيام آموزش مطلبي داشتيم از آقاي لولاگر كه با تيتر«هزار تكه جورچين» آمده بود. ايشان در آنجا ماجرايي را نقل كرده بودند از بازي بسيار جالبي كه براي بچههاي هدفدار پسران برده بودند و آنها با كمك هم اين بازي فكري مفرح را انجام داده بودند.
در پي انعكاس و علني شدن اين موضوع در پيام اتفاقهاي زيادي در حاشيه افتاد و اين موضوع انعكاس وسيعي در خبرگزاريهاي داخلي و خارجي گذاشت و موضعگيريهاي متفاوتي پيرامون آن انجام شد كه چند نمونهاش را در زير ميخوانيد:
نشریه داخلی یک موسسه معروف: به نظر ما اين جورچينها تكهكاغذي بيش نيست و وقتي ما انجام داديم در هيچجايمان هيچگونه فضاي ذهني يا هندسي خاصي به وجود نيامد.
سهراب سپهري: من نگاه تبدار تو را/ ديده بیدم در ميان جورچين
مادربزرگم: دختر گل گندم اي خدا... گندم مال مردم اي خدا...
خانم مسلط: به به به!!!
در پي انعكاس اين اخبار، انقلابي در دبيرستان دخترانه هدفدار درگرفت و آنها براي اينكه از قافله مدرسه پسران عقب نمانند از خبرنگار ما درخواست كردند كه گزارشي از بازيهاي محلي آنها نيز تهيه كند. آنچه در زير ميآيد ترجمهي مصاحبهايست كه با خانم x انجام گرفته است:
ـ خانم x يه چيزي بگيد:
اينجانب x. مشاور و معاون و يار و همراه و نديم و...
ـ... خانم x لطفا اصل ماجرا.
بله ..
ـ (اخم)
خانم X (
) خب البته بازيهاي محلي در هدفدار قدمت بيشماري(مترجم:زيادي) داره. در گذشتهي مدرسهي هدفدار دختران بازيهاي زيادي انجام ميشده كه مثل تيري بر پيشاني هدفدار ميدرخشد و ما خيلي استقبال ميكرديم مخصوصا هر چقدر كه به زمان كنكور نزديكتر ميشديم اين بازيها رونق بيشتري پيدا ميكرد و معلمهايمان در آن دوران بريز و بپاشي راه ميانداختند. جا داره اينجا به عنوان مشاور و ...
ـ خانمX لطفا... ميشه اين بازيها رو تشريح كنيد؟
X: بله دقيقا ميشه. يكي از بازيهايي كه ما در آن زمان انجام ميداديم و عاشقش بوديم و حتي خيلي از بچهها كه الان در ميان ما نيستند به خاطرش تبديل به تلفات شدند بازي «يارمو بردي ضعيفه كمربندمو خوردي ضعيفه» بود. اين بازي با اينكه ظاهر بسيار سادهاي داشت ولي خيلي عميق و فكري بود و قهرمانهاي اين بازي اكثرا نفرات اول يا نهايتا دوم كنكور بودن. اونايي هم كه توي اين بازي كشته شدند به نظر من به نفعشون شد. چون هيچ اميدي به قبولي نداشتند.
سبك اين بازي اكشن بود و دخترها به دو گروه سه نفره و دوازده نفره تقسيم ميشدند. بعد دايرهاي وسط زمين ميكشيديم و اون سه نفر ميرفتن وسط دايره. براي اون گروه بيرون از دايره معلمها قبلا ميرفتن و يك وانت سنگ و كلوخ از ساختمانهاي اطراف ميكندند و مياوردن. به خاطر همين اطراف مدرسه هدفدار سابق كه قبلا ساختمونهاي بلندي بود بعدا مسطح شد. بنده همينجا جا داره به عنوان معاون و مشاور...
ـ ادامه بديد لطفا
بله ميگفتم. بعد اون دوازده نفر دامنهاشون رو پر از سنگ ميكردن و دور دايره جمع ميشدند. به اون سه نفر هم سه تا كمربند با سنگك قلوهاي ميدادن كه اگه ميتونستن به افراد تيممقابل بزنن حداقل ميتونست سه تا چهار تا استخونشون رو خرد كنه. بعد با سوت خانم مشاور اون زمان كه جا داره...
ـ جون مادرتون بقيهشو بگيد.
ببخشيد بله... بعد سوت كه زده ميشد بازيكنهاي داخل دايره شروع به نعره زدن ميكردن و بازيكنان خارج دايره ميترسيدند و اونها رو با سنگ ميزدند. اونها هم كمربند رو ميچرخوندند و به بيرون دايره ميرفتن. بعدش ضعيفترين بازيكن رقيب رو يه گوشه گير مينداختن و با خودشون به داخل دايره مياوردن. و شروع ميكردن با كمربند اونو ميزدن. الان كه دارم اينا رو تعريف ميكنم به عنوان مشاورو .. به خدا تمام موهاي بدنم از شعف سيخ شده. خلاصه بازيكنان بيروني هم از بيرون همينجور به سنگ زدن ادامه ميدادن. چيزي كه توي بازي ما با بازيهاي الان فرق داشت اين بود كه اگه كسي زو ميكشيد ميسوخت و ته حياط مدرسه دارش ميزدند كه يكبار بيشتر اين اتفاق نيفتاد كه خيلي هيجان انگيز بود كه جا داره از...
ـ ادامه بديد لطفا
اتمام بازي زمان مشخصي نداشت و معمولا بازي وقتي تموم ميشد كه كسي ديگه رمقي براش نمونده بود و همه رو زمين افتاده بودن. بيرون دايرهايها از بس سنگ ميزدن از كت و كول ميفتادن و داخل دايرهاي ها هم از بس كمربند زده بودند و سنگ خورده بودند. بعدش داور سوت ميزد و به وسط زمين ميرفت و بازيكني كه اون سه نفر داخل گود برده بودند رو بيرون ميكشيد و استخوانهاي شكستهشو ميشمرد. زمان ما هر سه استخوان در هر روز يك امتياز داشت كه الان اگه بود با حساب تورم يه مقدار بيشتر ميشد. بعدش استخونهاي اون سه تا رو ميشمرد كه جا داره اينجا...
ـ اِ....ببخشيد خانم X بازيهاي محلي ديگهاي هم داشتيد؟
بله خب يه بازي ديگه بود كه روم نميشه بگم آخه خيلي هيجان نداشت و الان كه ميخوام بگم اون موهايي كه قبلا سيخ شده بود خوابيد.
ـ بگيد خجالت نكشيد آقاي تمنا گفتن كه حذف ميكنن اگه...
خب يه بازي بود به اسم « كامواتو بچوردوم ،گليم سيتو ببافتوم». البته خجالت ميكشم كه بگم كه من معمولا قهرمان بودم توي اين بازي . من و خانم موحدي پور توي ليگ برتر قالي ميبافتيم و بقيه توي ليگ يك ميبافتن. بازي به اين صورت بود كه افراد به دو تيم مساوي تقسيم ميشدند و روبهروي هم مينشستند و هر كدومشون دو تا ميل دستشون ميگرفتند. بعد با سوت داور بازي شروع ميشد. همه شروع به بافتن پليور و جوراب و كلاه پشمي ميكردند. من و خانم z(در اين لحظه خانم x مقداري پف ميكند و معلوم ميشود كه دوباره موهايشان سيخ شده است) وقتي دست به ميل ميبرديم ديگه كسي دستامون رو نميديد. گلولههاي كاموا بود كه عين فرفره تموم ميشد. شايد اگه اون موقع ما كشف ميكردن و جدي ميگرفتند ميتونستيم توي جام جهاني هم بريم. خلاصه اين بازي بسيار جالب بود.
ـ ولي شما گفتيد كه...
خب من معصوم نيستم. الان كه يادش افتادم به گذشته كه نگاه ميكنم از زندگيم خيلي راضيم. به عنوان مشا...
ـ اِ...خب ادامه بديد
بله در بحبوحهي يكي از اين بازيها اينقدر هيجان بازي بالا رفته بود كه من و خانم موحديپور تقريبا هر چند دقيقه يكبار يك پوليور ميبافتيم و كولاك كرده بوديم. باورتون نميشه وسطاي بازي ما بود كه اخبار اعلام كرد كه كاموا توي ايران كمياب شده و بازار سياه كاموا درست شده. البته خانوادهها هم كمك ميكردند و كانتينر كانتينر واسهمون كاموا تهيه ميكردند. يادمه اون سال با اينكه زمستون خيلي سردي بود ولي ما توي خونهمون كولر روشن ميكرديم. از بس كه جا براي پوليورها و كلاهها و جورابها نداشتيم مجبور شديم كه يك قسمتيش رو بپوشيم كه جا داره اينجا به عنوان مش...
ـ خب
خب اينا فقط شمهاي از بازيهاي مدرسهي دخترانهي هدفدار بود كه ميخواستم به عنوان اِ... خدمت مابقي بچهها گفتهباشم و اينكه با اين بازيهاي سوسول بازي و جورچين و اينجور چيزها من بعيد ميدونم پسرها نتيجهي خوبي در كنكور بگيرن و ما در اون زمان با خون دل به نتايج بالايي در كنكور دست پيدا كرديم. در ضمن مدرسهي ما با همين بازيها تونست مقام اول توليد قالي و جاجيم رو در دنيا كسب كنه و همين الان پوليورهاي ما هنوز بعد از اينهمه سال كه ما ديپلم گرفتيم داره فروش ميره و اتحاديهي اروپا اعلام كرده كه تا ده دوازده سال ديگه هم مشكلي بابت سرما توي اروپا وجود نداره.
ـ يه چيز ديگه بگيد لطفا:
خب يه خبر خوب به هوادارانم بدم اونم اينكه من الان بيشتر در زمينهي بازيگري فعاليت ميكنم و آخرين فيلمم كه اولين بار عكس من رو نشون داده به تازگي اكران شده و منتقدان احتمال خيلي زيادي ميدن كه به منم يه جايزه اسكار بدن. البته به آقاي Y هم قراره كه جايزه بدن و به خاطر اينكه جايزهي نقش اول تا دهم مرد رو بقيه بردن قراره جايزه نقش دوم زن رو كه كسي نبرده بود به ايشون بدن و فكر ميكنم كه اگه به همين ترتيب پيشرفت كنم نوبل بازيگري رو هم بتونم به چنگ بيارم...
ـ بسه. خب خانم X خيلي ممنون كه وقتتون رو در اختيار خوانندگان پيام آموزش گذاشتيد به عنوان حرف آخر اگه چيزي داريد بگيد.
خانم X: ...
ـ ببخشيد خانم X ميشه اينقدر ضايع به دوربين نگاه نكنيد و بزاريد ميكروفون دست خودم باشه.
خانم X:![]()
ببخشيد البته من همينجا به عنوان مشاور و معاون و يار و همراه و نديم و... مدرسهي هدفدار خداحافظ...
ـ كات
مقدمه:
در انتهاي سالن ورودي مشاوران دخمهاي تنگ قرار دارد كه شباهت بسياري به سلولهاي انفرادي گوانتانامو دارد. حفرهاي تاريك و تنگ كه از گذشتهاي دور تاكنون شاهد شكنجهي بسياري از كاركنان پيام آموزش بوده است. عجيب آنكه در هنگام كار، تمامي افراد حقيقي و حقوقي موجود در مشاوران با تقلاي بسيار سعي ميكنند جايي در اين سلول براي خود پيدا كنند. كار كردن در اينجا مستلزم داشتن حداكثر توانايي در تحمل فشار و كمبود اكسيژن ميباشد. طبق آخرين تحقيقي كه توسط مركز تحقيقات «هدفدال» در اين رابطه انجام شده است ميزان فشار وارده در اين حفره با فشاري كه به يك غواص در هزار و دويست متري اقيانوس وارد ميشود كاملا يكسان است و مقدار اكسيژن مصرف شده در يك ساعت توسط ده نفر از كاركنان آن برابر با مصرف چهار دقيقهي يك ماهي قزلآلاي نر ميباشد. طي گذشت ميليونها سال بدن ساكنين اين دخمه كاملا با محيط وفق پيدا كرده و بدن آنها اكنون مقاومتي را از خود نشان ميدهد كه اجدادشان، انسانهاي نئاندرتال حتي از تصور آن عاجز هستند. به علت كمبود جا تنفس در اينجا به نوبت انجام ميگيرد و افراد دم و بازدم خود را بايد با هماهنگي همديگر انجام دهند. حركات تنفسي در اينجا به دقت محاسبه ميگردد زيرا اگر بنا بر هر دليلي سه نفر از این افراد با هم مبادرت به پر کردن ریه خود از هوا نمایند محیط دچار خلاء شده و کشش آن باعث جداشدن سلولهاي آنها از هم شده و آنها به صورت پودر بچه در محيط منتشر ميگردند. با اين اوصاف كار كردن در اينجا به هيچ وجه از مصاديق كار سخت محسوب نگرديده و بيشتر از مصاديق چيزهاي ديگر تلقي ميگردد. افرادي كه ميخواهند به اين قسمت از هدفدار داخل شوند حتما بايد از قبل به صورت رشتهرشته درآورده شوند و با استفاده از فضايي كه هنگام بازدم افراد ايجاد ميشود به صورت مچاله چپانده گردند. هنگام خارج شدن افراد به قسمت ديگري از مشاوران برده ميشوند و در مركز بسيار پيشرفتهاي كه به همين منظور تاسيس گرديده اجزاي آنها مجددا كنار هم قرار گرفته و دوباره آدم ميشوند. البته خطاهايي در هنگام نصب مجدد افراد بعضا رخ ميدهد كه كاملا قابل اغماض ميباشد كه آخرين آن اين بوده كه به يكي از كاركنان تعداد بيشتري دست و پا وصل شده بود كه باعث شده بود اين فرد كمي در راه رفتن زيادهروي كند كه با دخالت سريع مركز تكنولوژيهاي پيشرفته هدفدار(MPH) و قطع اعضاي اضافي مشكل به سرعت حل گرديد و دست و پاهای اضافه مجددا به به خزانه بازگردانده شد. انتشار نور در اين محيط به شدت محدود ميباشد. به خاطر غلظت بالا و جرم بهم فشردهاي كه در اين فضا قرار دارد سرعت انتشار نور در اينجا حتي از سرعت نور در فلز زيركونيم نيز كمتر ميباشد به صورتي كه حركت فتونهاي نور به سهولت قابل ردگيري ميباشد. اگر فردي خارج از اين محيط با تلسكوپ به اين دخمه نگاه كند چيزي شبيه به سياهچاله را مشاهده خواهد كرد که آخرين بقاياي هضم نشده تعدادي انسان در سطح مشاهده ميگردد. شايد به همين دلیل جاذبهي بسياري دارد و حتي با وجود تنگي فراوان باز هم افراد بيشتري را به خود جذب ميكند.
در اين تاريكي چشمان زيادي در ميان هم حركت ميكنند ولي عجيبترين چشمها، منابع نوري ريزي هستند كه به سرعت در ميان چشمهاي بزرگتر مشغول تردد و گشتزني ميباشند تا در فرصتي مناسب زهر خارشناك خود را زير پوست و استخوان قربانيان فرهيخته خود وارد كرده و آنها را بوسيلهي ناخنهاي خودشان از پاي درآورند.

اينان كيستند؟
اين چشمها متعلق به قديميترين حيات ثبت شده در مشاوران ميباشند؛ پشههاي شكستناپذير مشاوران. هرودت تاريخنگار باستان در كتابي(شايد هم جزوهاي) درباره اينان چنين مينويسد: در دورهاي قبل از تاريخ و زماني كه كلاسهاي جمعبندي در غاري بين مفتح و بهشتي امروزي برگزار ميشد مرگهاي به شدت مشكوكي رخ ميداد. در بدن اجساد كشفشده هيچگونه آثاري از مقاومت و ضربوجرح مشاهده نميشد. از نگاههاي مقتولين مشخص بود كه آنها به شدت از مرگ خود بهتزده و حتي در لحظاتي شايد هيجانزده هم شدهاند. قاتلين بدون گذاشتن كوچكترين ردي از خود صحنه جنايت را ترك ميكردند. در بين مقتولين چهرههاي نامدار مشاوران آن دوران نيز به چشم ميخوردند. لولاگوسيوس(مخترع گرز ميخدار)ـ تمنوسيوس موسس پيام آموزش(1020 ق.م)ـ گشايسوس(استاد مقابله با جادوي سياه)ـ آريوسيوس مخترع طرح لبخند و استاد حكاكي قلب در سنگ(ايشان از شاگردان شاملوسيوس نيز ميباشند)ـ لهراسبيسيوس استاد منچ باستان(مشاور تمنوسيوس) و افراد زياد ديگري كه به طرز ناجوانمردانهاي به آنها سوء قصد شده بود(البته تمنوسيوس به طرز مشكوكي كه هيچگاه مشخص نشد از آن حملهها جان سالم به در برد). تا مدتها هيچ كس نفهميد كه اين قتلها چگونه اتفاق ميافتد. در اين زمان شخصي به نام ابراهاموسيوس ـ كه فردي به ظاهر ساده بود و كتيبهآرايي ميكرد ـ پرده از راز اين جنايات برداشت. او به شدت باهوش بود و ميتوان گفت كوچكترين اختراع او چرخ بود ـ حتي در آنزمان او پيشبيني كرد كه بشر در آينده به كرات ديگر از جمله اورانوس هم راه پيدا ميكند و فيلم ماتريكس را نيز ميسازد ـ او با دقت در چشمان قربانيان و توجه به اين نكته كه مردمك چشمانشان به شدت بزرگ بود فهميد كه قاتل حتما بايد موجود كوچكي باشد. او با تحقيق بيشتر دريافت كه زخمهاي بسيار ريزي در بدن قربانيان وجود دارد كه با وجود كوچكي زخم به صورت بسيار عميقي در مقتول امتداد مييابد. او با اعلام اين خبر در بوغ(وسيلهي اطلاعرساني در عصر پارينهسنگي) به دو دهه نسلكشي دايناسورها توسط تمنوسيوس پايان داد و دادگاه عالي پارينهسنگي تمنوسيوس را به جرم كشتار دايناسورها و انقراض نسلشان محكوم كرد كه او و همنسلانش تا ابد محكوم به آموزش در هدفدار باشند(البته چند نسل بعدتر نوادگان تمنوسيوس با دستكاري در تاريخ انقراض آنها را به شهابسنگها و عصر يخبندان نسبت دادند). اين كشف تاريخي ابراهاموسيوس باعث اين نيز شد كه حملات مردم متوجه پشهها گردد و پشهها از همان دوران عناد و كينهي او را در دل خود پروراندند. پشههاي بيشماري بيگناه و باگناه به قتل رسيدند. ادوات جنگي جديدي ساخته شد. زيرا سلاحهاي آن دوران براي مقابله با ماموت و دايناسور طراحي شده بود و در جنگ با پشه كارايي زيادي نداشت(شايد به همين دليل لولاگوسيوس مخترع گرز ميخدار از همان دوران دچار ياس فلسفي گرديد). دامنه جنگ بسيار گسترده شد و سرانجام با اختراع افشانه پيفپاف توسط انسانها جنگ نهايي در چالدرانوسيوس درگرفت كه نتيجهي جنگ به سود انسانها رقم خورد و آنها با امضاي قطعنامهاي نسبتا ننگين خانه و كاشانهي خود را در كنار انسانها ترك كردند و به فاضلابها و دستشوييهاي عمومي و خصوصي موجود در آن دوران پناه بردند و كنج عزلت گزيدند ولي هرگز كينهي ابراهاموسيوس را از دل خود بيرون نكردند.
بعد از گذشت چندين قرن و فراموش شدن آن نبرد باستاني نوادگان آن پشهها به صورت كاملا مخفيانه و با لباس شخصي به صورت انفرادي و گروهي آنجا را ترك گفتند و پرسوجوكنان آدرس مشاوران هدفدار جديد ـ كه اكنون عمارت جديدي بر ويرانههاي آن بنا شده بودـ را پيدا كردند و براي انتقام از ابراهاموسيوس به صورت ناشناس به هدفدار وارد شدند و به دخمهي پيام داخل شدند.
